مجموعه داستان های حج 3- گفت و گوى دو فرشته

على موفق گفت: سالى در شب عرفه در منا و در مسجد خيف بودم. در خواب ديدم كه دو فرشته از آسمان با جامه‌هاى سبز فرود آمدند. يكى از ايشان به ديگرى گفت: يا عبيداللّٰه! ديگرى گفت: لبيك يا عبداللّٰه! عبداللّٰه گفت: دانى‌كه امسال چندنفر حج‌گزارده‌اند؟ عبيداللّٰه گفت: نمى‌دانم. عبداللّٰه گفت: ششصدهزار كس حج‌كردند. آيامى‌دانى‌كه‌حج چند نفرقبول گرديد؟ گفت: نمى‌دانم: عبداللّٰه گفت: حج شش كس. پس به هوا رفتند و غايب شدند. من از ترس بيدار شدم. غمى بزرگ بر من استيلا يافت و انديشيدم كه ممكن است من يكى از آن ششگانه نباشم. در غم و اندوه بودم تا به‌مشعرالحرام رسيدم و در بسيارى خلق و اندكى مقبولان انديشه مى‌كردم.
دوباره در خواب آن دو فرشته را ديدم كه به آن شكل قبلى فرود آمدند و همان مطلب را دوباره گفتند. آن گاه يكى گفت: دانى كه حق تعالى امشب چه حكم فرمود؟ گفت: نه. گفت: هر صد هزار كس را در كار يكى از آن ششگانه كرد و هر ششصد هزار را بخشيد. من بيدار شدم با شادى‌اى كه وصف بدان محيط نشود

مجموعه داستان های حج 2 - چهارپاى خوشبخت

يونس بن يعقوب از حضرت صادق عليه السلام نقل كرد كه فرمود: على بن الحسين هنگام وفات به فرزندش امام باقر عليه السلام فرمود: با اين شتر بيست مرتبه به مكه رفته‌ام و يك شلاق به او نزده‌ام، هر وقت مرد او را دفن كن كه گوشتش را درندگان نخورند؛ زيرا پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: هر شترى كه هفت مرتبه در موقف عرفات حاضر باشد، خداوند او را از چهارپايان بهشت قرار مى‌دهد و او را مبارك مى‌كند. وقتى شتر مرد، حضرت باقر عليه السلام گودالى حفر نمود و او را دفن كرد.

مجموعه داستان های حج1 - دعاى به اجابت رسيده

ثابت يمانى گويد:
در سالى با جماعتى ازبصره مثل ايوب سجستانى، صالح مرى، عتبة الغلام، حبيب فارسى و مالك بن دينار به عزم حج حركت كرديم.
چون به مكّه معظمه رسيديم، آب در آنجا سخت كمياب بود و كمى باران و آب، جگر جملۀ ياران را تشنه و تفتيده بود. مردم از اين حالت به ما شكايت كردند و جزع و فزع نمودند تا مگر ما دعاى باران بخوانيم.
همگى به كعبه رفتيم و طواف كرديم و با خشوع و خضوع، نزول رحمت را از درگاه حضرت احديت در خواست كرديم، ولى آثار اجابت مشاهده نشد.
در اين حال جوانى را ديديم كه به سوى ما آمد و فرمود: يا مالك بن دينار و يا ثابت اليمانى و. . . ! ما گفتيم: لبيك و سعديك. فرمود: «أما فيكم أحد يحبه الرحمان» ؛ «آيا در ميان شما يك نفر نبود كه خدايش او را دوست بدارد.» عرض كرديم: اى جوان! از ما دعا كردن است و از خدا اجابت فرمودن.
فرمود: دور شويد از كعبه، چه اگر در ميان شما يك تن بود كه او را خداوند دوست مى‌داشت، دعايش را به اجابت مى‌رساند.
آن گاه خود به كعبه درآمد و به حالت سجده بر زمين افتاد. شنيدم در حال سجده مى‌گفت: «سيدى بحبك الى الاسقيتهم الغيث» ؛ «اى سيد من! سوگند مى‌دهم تو را به دوستى‌ات با من كه اين گروه را از آب باران سيراب فرمايى» .
هنوز سخن آن جوان تمام نشده بود كه ابرى ظاهر شد و بارانى آمد چنان كه از دهانه مشك‌ها ريزان گشت.
گفتم: اى جوان! از كجا دانستى كه خداى تو را دوست مى‌دارد؟ فرمود:
«پس چون مرا به زيارت خود طلبيده، دانستم كه مرا دوست مى‌دارد. پس از او به حبّش مرا مسألت كردم و او در خواست مرا اجابت فرمود» . و از اين كلام شايد خواسته باشد، اشاره فرمايد كه نه آن است كه هر كس به آن آستان مبارك در آمد، در زمرۀ زائرين و محبوب خداى تعالى باشد.
راوى گويد: پس از اين كلمات روى از آن بر تافت، من پرسيدم: اى مردم مكه! اين جوان كيست؟ گفتند: وى على بن الحسين عليهما السلام است.