نقل است كه ابراهيم ادهم گفت: شب‌ها فرصت مى‌جستم تا كعبه را از طواف خالى يابم و حاجتى بخواهم، ولى فرصتى نمى‌يافتم. تا شبى باران زيادى آمد. من فرصت را غنيمت شمردم، به طرف كعبه رفتم، آن جا را خلوت يافتم. طواف كردم و دست در حلقه زدم و عصمت از گناه خواستم. ندايى شنيدم كه گفت: تو عصمت از گناه مى‌خواهى و همۀ خلق اين را از من مى‌خواهند. اگر به همه عصمت دهم، درياهاى غفورى و غفارى و رحيمى و رحمانى من كجا رود و به چه كار آيد؟ پس گفتم:«اللهم اغفر لى ذنوبى» .