عمرو بن شيبه مى‌گويد: من بين صفا و مروه مردى را ديدم كه سوار بر اسبى شده و اطراف او را غلامانى گرفته‌اند و مردم را كنار مى‌زنند (تا او سعى بين صفا و مروه را انجام دهد) . مدّت‌ها از اين واقعه گذشت و من به شهر بغداد رفتم. در يكى از روزهاى اقامتم در بغداد، بر روى پل معروف شهر راه مى‌رفتم كه مردى را ديدم كه لباس‌هاى مندرس پوشيده و پا برهنه است و موهاى بلندى دارد. به او نگاه كردم و در صورت او خيره شدم. او به من گفت: چرا به من نگاه مى‌كنى؟ گفتم: تو را شبيه مردى ديدم كه در مكّه بين صفا و مروه او را ديده بودم كه با تفاخر و سوار بر مركب حركت مى‌كرد و. . . آن شخص ژوليده گفت: من همان مردى هستم كه در مكّه او را ديده‌اى! گفتم: چرا به اين وضع در آمدى؟ گفت: در آن جا كه همۀ مردم در برابر خدا متواضعند، من تكبّر ورزيدم و تفاخر كردم. در اين جا كه مردم رفعت مقام دارند (و هر كس براى خود شخصيت و شغل و زندگى آبرومندى دارد) خداوند مرا ذليل كرد و بر زمين زد.  

داستان ها و حکایت های حج، نويسنده:کارگر محمدیاری، رحیم